تبلیغات
كاغذهای مچاله

شاید بعضی حكایت‌ها برای بعضی‌ها آشنا باشند، چون پیش‌تر به صورت جداگانه منتشر شده‌اند.



نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:چهارشنبه 12 بهمن 1390-07:02 ق.ظ

تهخند 1

   محض معطل نبودن این وبلاگ و اینكه اسراف نشه، بعضی از دردخندها و تهخندهامو این‌جا می‌ذارم..

از قبلی‌ها، اونایی كه الان یادم می‌آد، همین‌هاست.. اگه كسی بیشتر یادشه، بگه بذارم..

-----------------------------------------------------------------------------



  قزوینیه می‌ره خواستگاری.. آخر جلسه می‌گه: ببخشید می‌شه این پسر كوچولوتون هم به عنوان اشانتیون بدید؟؟

--------------------

  یه رضاهه داروخونه‌ی شبانه‌روزی می‌زنه.. ساعت نه شب، مشتری می‌آد.. به‌اش می‌گه داروخونه تعطیله.. مشتری می‌گه: مگه شبانه‌روزی نیست؟؟ می‌گه: چرا.. ولی نه تا این حد!!

-------------------

  یه رضاهه می‌ره توی یه جشن، شروع می‌كنه به بخور بخور.. یكی می‌آد می‌زنه روی شونه‌اش می‌گه: ببخشید آقا شما رو كی دعوت كرده؟؟ می‌گه: آهان من از فامیلای عروسم.. طرف می‌گه: ولی این جشن تولده!!

-------------------

  یه مَرده می‌خوره به نرده برمی‌گرده.. از قضا یه رضاهه هم می‌خوره به نرده برمی‌گرده.. ولی بیچاره وقتی برمی‌گرده هم می‌خوره به نرده برمی‌گرده..

-------------------

  یه رضاهه اجلش می‌رسه، عزرائیل خودكشی می‌كنه..

-------------------

  از یكی می‌پرسن: چرا دیپرسی؟؟ میگه: هیچ چی.. دچار یه رابطه‌ی مثلثی شدم. عاشق دو نفر شدم كه همدیگرو می‌خوان..

-------------------

  یه جا نمایشگاه درب و پنجره‌های قدیمی برگزار می‌كنند.. یه رضاهه یكی از درب‌ها رو باز می‌كنه می‌ره تو..

-------------------

  یه بار یه رضاهه بد می‌خنده.. به‌اش می‌گن: چرا گریه می‌كنی؟؟

یه بار دیگه یه رضاهه گریه می‌كنه.. به‌اش می‌گن: چرا بد می‌خندی؟؟

-------------------

  یه رضاهه زیادی حرف گوش كن بوده.

صداش می‌كنن: رضــــــا !!   می‌گه: بله؟؟   می‌گن: دو قولو بزا..  خودش نتونست، گاوش زائید.

------------------






نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:پنجشنبه 22 دی 1390-06:17 ب.ظ

حكایت بیست و یكم: نقطه


   پس از توقف پشت چراغ قرمز، گفت: «حالا خونه رو با تموم اثاث و وسایل فروختی،.. دیگه نوشته‌هات كه جزو اثاث خونه نیست! اگه طرف نوشته‌هاتو بخونه و خوشش بیاد و به اسم خودش چاپ كنه؟!» گفتم: «اولن كسی اون نوشته‌های مچاله رو چاپ نمی‌كنه. ثانین طرف نابینا و تنهاست و اون نوشته‌ها، بیشتر براش حكم زباله رو دارند.»
   حالا این طور بود یا نبود، نمی‌دانم ولی
   این را كه گفتم، نقطه گذاشتم و دفترم را بستم.



-------------------------------
پی‌نوشت:

  + یادش بخیر وبلاگ‌های قدیمی‌ام: جای خالی ستاره(مسافر سكوت)، راه‌زده، و كمی هیچ به اندازه‌ی من، كفش‌های گلی، عكس تنهایی من در آب..
  و همچنین بلاگ‌هایی كه گروهی می‌نوشتیم یا قرار بود بنویسیم: ماه‌آلود، حلقه‌ی سه‌شنبه، پیر مردها، آخرین ثانیه‌های بی‌پایان تاریكی..

  كاغذهای مچاله هم دیگه خسته شده.. الان درست یك سال و یك ماه و یك روز از تولدش می‌گذره با همه‌ی خاطرات خوب و بدش. باید كمی استراحت كنه ولی این یكی رو دیگه حذف نمی‌كنم. می‌ذارمش. شاید یه روز دوباره اومدم این‌جا نوشتم. با ارزش‌تر از چیزایی كه توی این وبلاگ نوشتم، نظراتی هست توی كامنت‌ها وجود داره..

  می‌خوام اولین وبلاگم (جای خالی ستاره) رو دوباره بسازم و راه بندازم.. حالا چند وقت دیگه؟؟ هنوز نمی‌دونم.

  ++ از همه‌ی دوستان و همراهان، به ویژه خانم ندیری عزیز و خانم ناظمی عزیز كه همراه همیشگی این وبلاگ بودند، بسی سپاسگزارم.   u  تا

   +++ این پست، خودکار و به صورت "ارسال برای آینده" بیده.. یعنی من چند روز قبل زدمش ولی شما چند روز بعد میتونید بخونیدش.. هه هه هه.. اولین باره دارم چنین چیزی رو امتحان میکنم.. ارسال برای آینده!!







نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:شنبه 17 دی 1390-01:07 ب.ظ

حكایت بیستم: هر شب


   دختر كوچولو سرش را از پنجره بیرون آورده بود و در حالی كه به پنجره‌ی طبقه‌ی بالا نگاه می‌كرد، پرسید: «منتظل كی هستی؟» مدتی كه بی‌جواب ماند، گفت: «ماهو ببین چه قشنگ و بالیك شده!» كسی كه لب پنجره‌ی طبقه‌ی بالا بود، سرش را پایین انداخت و به گودی آسفالتی كه آن طرف كوچه بود، خیره شد. دختر كوچولو گفت: «اوناهاش! اون بالاست! توی آسمون!»
   مادر در حالی كه دختر كوچولو را از چهار پایه پایین آورد، آهسته گفت: «اون نابیناست، نمی‌تونه ماهو ببینه.»
   دختر كوچولو با خودش گفت: «می‌دونم كه نابیناست ولی پس چلا منتظل دیدن اونی هستش كه هل شب می‌آد دیدنش؟!»






نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:شنبه 26 آذر 1390-10:08 ق.ظ

حكایت نوزدهم: شكارچی خوب


   صدایش را پنهان كرد و گفت: «دیشب وقتی خوابیده بودم، بابام به مامانم گفتش كه شكالچی خوبی بوده كه مامانمو پیدا كلده.»






نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:یکشنبه 20 آذر 1390-11:12 ق.ظ

حكایت هجدهم: خواب


   سر كوچه كه رسیدم، گربه‌ای پا به فرار گذاشت. نمی‌خواستم مزاحم خواب گربه شوم. ایستادم ولی گربه همچنان می‌دوید.
   سگ كوچكی بی آن كه پارس كند، از كنارم رد شد و به دنبال گربه دوید.







نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:یکشنبه 24 مهر 1390-08:11 ب.ظ

حكایت هفدهم: قار قار

 

   كوچولو در حالی كه گنجشكی را روی سیم‌های برق آن طرف كوچه نشان می‌داد، پرسید: «می‌دونی چلا این كلاغه دیگه قال قال نمی‌كنه؟»
   «خب چرا؟»
   «چون دیگه لوباهی نیست. آخه همه‌ی شكالچی‌ها اومدند این‌جا خونه ساختند.»





+ پس‌نوشت (20/9/1390) :

1. درست است كه از بچه‌ها، حرف‌های قلمبه سلمبه‌تر از این‌ها كم نشنیده‌ام.. ولی بهتر بود این نوشته بر مبنای چنین دور از ذهن‌هایی نباشد.. فكر نمی‌كنم دیگر ارزش تغییر و دست بردن داشته باشد. به جایش سعی می‌كنم در حكایت‌های بعدی، این نقص این حكایت را كمی جبران كنم؛ اگر شد..

2. قبل‌ترها كمی كه نمی‌نوشتم، نوشتنم می‌آمد ولی حالاها هر چقدر هم كه ننویسم، انگار نوشتنم نمی‌آید..

 





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:سه شنبه 29 شهریور 1390-10:30 ق.ظ

حكایت شانزدهم: چرك

 

   یكی یك ساعت پشت رفیقش را می‌سابد تا چركش درآید. حمامی سر می‌رسد و می‌گوید: « اگر می‌خواهی چركی درآید، ابتدا پیرهنت را در آور.»

 

 

 





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:یکشنبه 25 اردیبهشت 1390-02:44 ب.ظ

حكایت پانزدهم: آب روان

 

   هر روز، همین جا می‌نشستند. به گل‌ها نگاه می‌كردند، به درخت‌ها، به صفی كه آن گوشه‌ی پارك بود. حرف می‌زدند. می‌خندیدند. گریه می‌كردند. سكوت می‌كردند.

   به‌اش گفته بود كه از نظر او، تمام عشق‌ها مسخره است. به‌اش گفته بود كه از نظر او، رفاقتی وجود ندارد. به‌اش گفته بود كه دیگر نمی‌خواهد هیچ دوستی داشته باشد. به‌اش گفته بود كه عاشق تنهایی است.

   او هم گفته بود به تازگی متوجه شده آن كسی كه او عاشقش بوده، نابیناست و این برایش جالب است. و گفته بود كه تا كنون خیلی تنها بوده و هم‌صحبتی نداشته است و دیگر نمی‌خواهد تنها باشد.

   چیز زیادی به یكدیگر نگفته بودند. مدت زیادی با یكدیگر نبودند. ولی اكنون كه چند روز است او نمی‌آید، فهمیده كه در این مدت بی‌آن‌كه بداند، رفیقی داشته است. و به او عادت كرده و اكنون، دلش برای او تنگیده است. ولی بیشتر نگران این است كه رفیق جدیدش، دوباره تنها شده باشد.

   اشكش را پاك می‌كند. ته‌خندی می‌زند و زیر لب می‌گوید: «دوستانی زودتر از آب روان»

 





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:سه شنبه 16 فروردین 1390-03:47 ب.ظ

حكایت چهاردهم: هر چه داشت

 

   دیگر برایش مهم نبود كه با این تیپ خوش و سر و وضع رسیده، به خود می‌پیچد. پیش رفت. یك اسكناس گذاشت مقابل مرد و گفت: «اورژانسیه». مرد، صف طولانی را نشان داد و گفت: «بقیه هم اورژانسی‌اند و خیلی‌هاشون بیش از این پیشنهاد دادند.»

   مدت كمی ایستاد ولی طاقت نیاورد. عاقبت حاضر شد برای رها شدن از صف طولانی توالت، هر چه در جیب داشت، بگذارد مقابل مرد. مرد كه پذیرفت، انگار مشكل بزرگی در زندگی‌اش حل شد.

 





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:یکشنبه 7 فروردین 1390-10:52 ب.ظ

حكایت سیزدهم: برداشت

 

   كودك كه سراغ كیف مهمان مادرش رفته بود، بالاخره موفق شد چند تا اسكناس درشت جمع كند. كیف را رها كرد و برخاست كه برود به اتاق.

   مادر، به سرعت مچش را گرفت. چند تا سكه‌ی درشت را در دستش تكان داد تا سر و صدایش، كودك را راضی كند كه سكه‌ها را با اسكناس‌ها عوض كند. كودك اسكناس‌ها را به مادر تحویل داد و سكه‌ها را گرفت. مادر از مهمانش عذرخواهی كرد و اسكناس‌ها را در كیف مهمان گذاشت. كودك هم خواست سكه‌هایش را در آن كیف بگذارد، ولی مادر نگذاشت و گفت: «خبه حالا! نمی‌خواد بذل و بخشش كنی.»

   كودك اصرار كرد ولی مادر راضی نشد. شروع كرد به گریه كردن و نق زدن، تا این كه مادر ناچار شد از خیر سكه‌هایش بگذرد.

   كودك، كیف مهمان را گرفت و سكه‌ها را در آن گذاشت. سپس كیف را با تمام محتویاتش برداشت و برد.

   مادر و مهمانش به او خندیدند كمی.

 





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:دوشنبه 1 فروردین 1390-06:13 ق.ظ

حكایت دوازدهم: هر چه دارد

 می‌خواست برود بیرون. کمی پول خواست. شوهرش گفت که هر چه دارد، برای اوست ولی دست که در جیب گذاشت، یادش آمد هیچ پولی ندارد و هر چه داشته، جای دیگری خرج کرده است. زن، بی که بداند، گل را از دست دیگر مرد گرفت و لبخندی زد و سپاسگزاری کرد.





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:چهارشنبه 18 اسفند 1389-04:05 ب.ظ

حكایت یازدهم: روباه

 «به به! چه دمی! چه پر و بالی! عجب صدایی!»

 كلاغ كه این بار، قالب پنیر را بی‌عوض به دست نیاورده بود و رسوایی پیشینش را به خاطر داشت، قالب پنیر را در جای امنی روی شاخه‌ی درخت گذاشت و شروع كرد به آواز خواندن. مرد كشاورز كه این علامت را فهمید، از راه رسید و با یك شلیك، انتقام خروس و مرغ‌هایش را از روباه گرفت.





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:جمعه 13 اسفند 1389-09:27 ب.ظ

حكایت دهم: عكس

 عصر حسابی باریده بود ولی اكنون آسمان، صاف است. آب در گودی آسفالت آن طرف كوچه جمع شده است. لب پنجره ایستاده و به عكس ماه كه در آب افتاده، خیره شده است.

 شخصی كه هر شب به دیدنش می‌آید، پا در آب می‌گذارد و عكس ماه به هم می‌خورد.





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:شنبه 30 بهمن 1389-05:36 ب.ظ

حكایت نهم: منتظره

 دیرتر آمده بودم. درب آپارتمان را كه بستم، صدای باز شدن درب خانه‌ی دختر كوچولو را شنیدم. طبق معمول منتظر بود تا آمدنم را ببیند. یك لبخند، یك سلام گرم و یك شاخه گل آماده داشتم. ولی به جای دخترك، پدرش را دیدم كه زباله‌ها را آورده بود تا بیرون بگذارد.





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:پنجشنبه 21 بهمن 1389-02:52 ب.ظ

حكایت هشتم: چراغ

 سرعتش زیاد بود و هنگامی كه در خط سبقت، پشت چراغ قرمز توقف كرد، صدای ترمزش، خلوت این وقت شب را به هم زد. مدتی كه منتظر ماند، چراغ سبز شد. ولی انگار حواسش نبود. باید یكی می‌رفت و به‌اش می‌گفت كه چراغ سبز شده است. یك نفر رفت و درب را باز كرد. كنارش نشست و راه افتادند.





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:سه شنبه 19 بهمن 1389-06:17 ب.ظ

حكایت هفتم: نقشه

 چهار تا پایش كنار یكدیگر و در یك راستا بود. هر كدام چهار انگشت بزرگ داشت ولی هیچ كدام یك شكل نبود. یك سر بزرگ داشت و دو تا گوش كه هم اندازه نبودند. یك دم بزرگ، یك بینی، یك لب كه تهخندی داشت و دو تا چشم و ابرو كه رو به من بودند.

 از نقاش پرسیدم: «این چیه؟» گفت: «خب یه لوباهه!» گفتم: «پس چرا خندونه؟» گفت: «چون نمی‌دونه... نمی‌دونه چه نخشه‌ای بلاش كشیدم...»

 نقاش با شنیدن صدای مادر، نقاشی را بر زمین گذاشت و رفت. باد، كاغذ را آن رو كرد. پشت نقاشی روباه، نقاشی آدمی بود كه در دستش چیزی شبیه یك تفنگ بزرگ بود.





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:سه شنبه 12 بهمن 1389-03:55 ب.ظ

حكایت ششم: قایم باشك

 

 پسرك گفت: «آقا من قبول ندارم. كل دنیا حساب نیست. این جوری قایم باشك، سخت می‌شه‌ها! اصلن اگه پیدات نكنم چی؟»

 دخترك جواب داد: «عوضش می‌دونیم كه به اندازه‌ی تموم دنیا با هم بازی كردیم.»

 





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:جمعه 1 بهمن 1389-09:20 ق.ظ

حكایت پنجم: نگاه

 

 در را كه به روی كوچه باز كرد، داد زدم: «مواظب باش!» ایستاد. سرش را پایین گرفت و جلوی پایش را نگاه كرد ولی چیزی ندید. ناگهان چیزی از بالا افتاد پیش پایش.

 





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:شنبه 11 دی 1389-10:34 ق.ظ

حكایت چهارم: كلاغ پر

«كلاغ؟»

«پر!»

«گنجیش؟»

«پر!»

«تو؟»

«پر»

«من؟»

...

«من كه پر نداشتم!»





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:یکشنبه 5 دی 1389-09:26 ق.ظ

حكایت سوم: بیداری

«چه‌ها كشیدیم تا به هم برسیم... گاهی خیال می‌كنم دارم خواب می‌بینم.»

«اگه خواب بود، خودمو می‌كشم.»

از خواب پرید. از جا برخاست و مثل گذشته به زندگی‌اش ادامه داد.





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:یکشنبه 28 آذر 1389-10:25 ب.ظ

حكایت دوم: ماه

 

   می‌ایستم. ماه، كامل است. شخصی آن سوی كوچه در حالی كه راه می‌رود، به بالای سرم خیره شده است. به این فكر می‌كنم كه چرا ماه، این‌قدر خیره‌كننده است.

   آن شخص با این كه پیش می‌رود، هنوز به همان نقطه خیره است؛ انگار كه ماه بالای سرم ایستاده باشد. با خودم می‌گویم: هنگامی كه راه می‌رود، باید این‌طور به نظرش آید كه ماه هم پیش می‌رود. مسیر نگاهش را كه دنبال می‌كنم به پنجره‌ای می‌رسم كه بسته می‌شود.

 





نویسنده :مسافر سكوت
تاریخ:یکشنبه 21 آذر 1389-05:52 ب.ظ

حكایت اول: سلام

 

   كف اتاق، پر شده بود از كاغذهای مچاله شده. روی میز، كنار یك شاخه گل پژمرده، یك دفتر باز بود كه بر آن، گرد بسیاری نشسته بود و فقط یك برگ برایش مانده بود. نوشته بود: «سلام.»